غزلغزل، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

برای دخترم غزل

محرم 91

این روزا که ایام عزاداری بوده غزل  یاد گرفته سینه بزنه و وقتی صدای نوحه میشنوه فورا سینه میزنه و به همه هم با اشاره می گه که سینه بزنند...   در عکس بالا غزل داره سینه میزنه ...
27 آذر 1391

از 6ماهگی تا یکسالگی غزل

غزل عزیزم در اسفند ماه برای رسیدن به هدف غلت میزد و دیگه خیلی راحت این کارو انجام میداد نوروزسال ٩١ یکی از بهترین عید های زندگی ما بود خوب معلومه دیگه بخاطر وجود دختر نازم غزل عزیزم از ٩ فروردین شروع کرد سینه خیز بره ولی زیاد سینه خیز نرفت و حدود یک هفته بعدش یعنی از حدود ٢٠ فروردین تونست چهار پا بره و خیلی قشنگ این کارو انجام میداد(زانوی پای چپ و کف پای راست را روی زمین می گذاشت) اولین مروارید غزل در ٣ اردیبهشت جوونه زد داشتم بهش غذا میدادم که یه صدایی مثل خوردن قاشق به دندون شنیدم اصلا باورم نمیشد دست کشیدم دیدم  بله دخترم داره یه دندون خوشگل در میاره غزل جون از ٢٠ تیر ٩١ بدون اینکه دستش رو به میز مبل دیوار یا هر جای...
27 آذر 1391

فرهنگ لغات غزل

کلمه هایی که غزل جون تا الان میتونه بگه: دد:گردش بیرون خونه(اولین کلمه ای که تونست بگه) بابا:بابا ماما:مامان ننه:مامان بزرگ عم:عمه آپ:آب دپت:رفت خیته:ریختم دبش:کفش اینا:هر چیزی که نمیتونه بگه بهش اشاره میکنه و میگه اینا وقتی ازش میپرسیم غزل ساعت چنده:میگه ده وقتی بهش میگیم سگه چی میگه میگه :باپ وقتی می گیم مامان رو دوست داری میگی:نه وقتی می گیم بابا رو دوست داری میگی :نه و کلا هر کسی رو که بگیم دوست داری می گی نه ...  و یکسری کلمه هایی میگی که فقط خودت میفهمی چیه مثل:ابود(فتحه روی د)،قاقولی و ....
22 آذر 1391

نی نی عمه

خبرفوری نی نی کوچولو(نی نی عمه)به دنیا اومد انشاالله همیشه سالم و سلامت باشه تبریک تبریک تبریک عمه جان چشمت روشن ...
21 آذر 1391

از 12 تا 15 ماهگی غزل

از برنامه های تلویزیونی محبوب غزل گل گندم بود که وقتی صدای شعر و آهنگش میاد سریع برمیگرده سمت تلویزیون و دست میزنه و میرقصه دختر گلم علاقه شدیدی به هر چیزی داره که بتونه بندازه دور گردنش مثل روسری ،شارژرو هر چیزی که این قابلیت را داشته باشه عاشق گردش بیرون از خونه است دخترک من بلندی رو خیلی دوست داره و از هر جایی بالا میره بخصوص از مبل ها غزل کتاب و دفتر رو خیلی دوست داره و مداد را بر میداره و خط خطی می کنه یا کتابها را بر میداره و عکساشو نگاه میکنه و انگشتش رو روی نوشته ها می کشه و میگه ب ب با با.... یعنی داره کتاب می خونه بوس کردن رو یاد گرفته و ما رو با بوسه هاش ذوق زده می کنه به بچه ها خیلی علاقه داره وقتی بچه ای رو میبینه دن...
21 آذر 1391

روزی که به دنیا آمدی

سلام کوچولوی دوست داشتنی مامان و بابا این خاطرات را اینجا می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بیای و بخونیشون می دونم که تا چشم به هم بزنم تو بزرگ شدی همانطور که این یکسال و سه ماه به سرعت باد گذشت روز جمعه 28 مرداد 1390ساعت 9و50 دقیقه تو ماه مهمونی خدا (18ماه رمضان)یه فرشته از فرشته های آسمونی جدا شدوبه جمع فرشته های زمینی پیوست و ما اسم این فرشته را غزل گذاشتیم خدایا خودت نگهدارش باش ... دختر گلم من و بابایی امیدواریم بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم و انشالله که تو هم فرزند صالحی برای ما باشی عزیزم عاشقانه دوستت داریم این عکس از گلی که باباآورد تو بیمارستان اینم چند تا عکس از غزل خانوم تو بیمارستان ...
18 آذر 1391

تولد یکسالگی غزل

به خاطر مسافرت شمال 26 مرداد یعنی 2 روز زودتر براش تولدیکسالگیشو گرفتیم غزل جونم تولدت مبارک اینم تولد یکسالگیته دست همه درد نکنه که به زحمت افتادند و برای غزلم کادوی تولد گرفتند ...
15 آذر 1391